به تعداد 9 صفحه قابل ويرايش ورد

 

قسمتي از متن و ترجمه

 

True! --nervous --very, very dreadfully nervous I had been and am; but why will you say that I am mad? The disease had sharpened my senses --not destroyed --not dulled them. Above all was the sense of hearing acute. I heard all things in the heaven and in the earth. I heard many things in hell. How, then, am I mad? Hearken! and observe how healthily --how calmly I can tell you the whole story.

It is impossible to say how first the idea entered my brain; but once conceived, it haunted me day and night. Object there was none. Passion there was none. I loved the old man. He had never wronged me. He had never given me insult. For his gold I had no desire. I think it was his eye! yes, it was this! He had the eye of a vulture --a pale blue eye, with a film over it. Whenever it fell upon me, my blood ran cold; and so by degrees --very gradually --I made up my mind to take the life of the old man, and thus rid myself of the eye forever.

 

درسته!عصبي بودم، خيلي وحشتناك عصبي بودم و هستم . اما چرا مي گوييد ديوانه ام؟ بيماري حس هايم را قوي كرده بود تخريب ويا گنگ نكرده بود. ازهمه بيشتر حس شنيدن را. همه چيز آسمان و زمين را مي شنيدم. چيزهاي زيادي از جهنم مي شنيدم. چطور مي توانم ديوانه باشم؟ گوش كنيد! و ببينيد كه چطور در سلامتي و آرامش مي توانم كل داستان را برايتان تعريف كنم.
ممكن نيست بتوانم بگويم كه چطور اين فكر به ذهن ام رسيد و شب و روزم را شكار كرد.
منظورخاصي نداشتم. خشم نبود. پير مرد را دوست داشتم. هيچ وقت با من بد رفتاري نكرد. هيچوقت به من توهين نكرد.اشتياقي به طلاهايش نداشتم. فكركنم مسئله چشم اش بود! بله همين !
يكي از چشم هايش من را ياد لاشخور مي انداخت. چشمي به رنگ آبي روشن با پرده اي نازك روي آن. هر وقت به من دوخته مي شد خون ام يخ مي زد. به تدريج تصميم گرفتم او را بكشم